اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رایگان ارباب زاده مغرور من به صورت انلاین و پی دی اف

  • ۲۲۷

ارباب زاده مغرور

دانلود رایگان ارباب زاده مغرور من بصورت انلاین و پی دی اف

مقدمة :

من پسری از جنس آتشم، پسری که می سوزاند و خاکستر میکند، پسری که رحم ندارد و در قلبش چیزی جز سنگ نیست هرگز در مقابل نص دوام نخواهد آورد . و من دختری از جنس آبم، دختری که قلبت را در دست دارد و با یک قطره آتشت را خاموش می کند و حتی اگر اراده کند تو را عاشق می کند .

 

رمان ارباب زاده مغرور من الهه آتشی

تو در مقابل من هیچ توانی نخواهی داشت . عشق تنها برای انسان ها نیست تمام موجودات هستی قلب تارت و می توانند عاشق شوند اما سوال اینجاست که عشق آن ها چگونه خواهد بود؟؟؟

ویستا برنا بیا ، دوباره رحیم افتاده به جون یکی تو رو خدا یا نے بات چی شده ؟ من حوصله کل کل کردن با اون دیو دو سرو ندارم : الان وقت این حرفا نیست با ساقه انار افتاده به جون مش عباس نے مش عباس ؟؟ به اون پیر مرد چکار داره اخه نے سر جریان پسرش دیگه، گفته پسرم رفته شهر رو من ازش خبر ندارم اما خودش قایسش کرده بود همراه ملیحه خدمتکار خونمون راه افتادم رحیم سے کارگر عمارت پدرم بود و البته مورد اعتمادترین و دست راست پدرم ، پدرم پسر نداشت ما سه تا دختر بودیم دوتا خواهرم باسنتو یاس گل ازدواج کرده بودنو تو ده بالا زندگی می کردند هر دوشون بچه داشتن :- چی شده رحیم؟

رمان ارباب زاده مغرور من الهه آتشی

ازش میترسیدم تین چی آیا اعتماد به نفسمو حفظ میکردم اون موقع ها 17 سالم بوده رحیم یک جوان 28-29 ساله بود قد بلند و چهارشونه بود با چشمای مشکی نافذ که اتم از سرما یخ میزد

خانم برو بالا - تزتش، چرا میزنیش ؟ این پیرمرد مگه چقدر جون داره؟ - اون دروغ گفته و سزاش مرگه - یعنی چی قتل که نکرده کارشم طبیعی بوده تو از احساس و عاطفه سررشته تداری، وگرنه همه میدونن که هر پدری بود همین کارو میکرد - پسرش دزدی کرده اون از املاک ارباب دوباره شلاق مهتری رو برد بالا که من جلوش وایسادم از مصمم بودن چشماش ترسیدم، اما برای پا پس کشیدن دیر بود، رحیم برخلاف اسمش اصلا رحم نداشت بهش حق میدادم که مرد رحیمم شد جز مال و اموال پدرم، خیلی خشن بود و پدرم پشت این موجود قایم شده بود : مهتری رو آورد بالا اما نزد داشت لبخند رو باهم میومد که دستشو برد بالا با تموم قدرتش زد زیر گوشم تعجب نداشت پدرم بهش اختیار تام داده بود یک لحظه برق از چشمم پرین أما گریه نکردم یا اینکه یک طرف صورتم درد میکرد و به سوزش افتاده

 

 

رمان ارباب زاده مغرور من الهه آتش

بود اما قل زدم به چشماشو بهش گفتم ازت متنفرم از وقتی یادم میاد اون همینطور بود اما من ازش نمی ترسیدم شمار

تکایی که ازش خوردم از دستم در رفته پدرم ازش حمایت می کرد چشم و گوش پدرم بوده پدرم از همه کس بیشتر به اون اعتماد داشت از اینکه دختر ارباب بود و حق دخالت تو

هیچ کاری رو نداشتم از همون بچگی حس بدی داشتم. مادرم جز به پوشیدن لباس و زندگی طبق آداب فرنگ به چیز دیگه فکر نمیکرد،دختر اصیل تهرانی بود و به مردم روستا مون مثل موجود کثیف نگاه میکرد خواهرامم همینطور اما من جسم از همون اول با همه فرق داشت حتی صمیمی ترین دوستم داره یک دختر روستایی بود، برادرش معلم پیانو من بود و اسمش فرهاد بود و با اون دستای زمختش قشنگترین اهنگ رو میزد : خانم .. خاتم نے بله پدارم داشتید : تو به چه حقی از یک رعیت دفاع کردی، میخوای ایردی منو یبی؟ سرمو انداختم پایین

نداریم با تو حرف میزنم تو چرا مثل مادرت نیستی این همه امکانات داری برو لذت بیر سرتو گرم کن خواهر تو ببین همشون رفتن سر حتوته

 

 

رمان ارباب زاده مغرور من | الهه آتش

زندگیشون تو هم ازدواج کنی حوصله ات سر قصیره مجبور نیستی تو کارایی که به تو ربطی نداره دخالت کنی من حرفای پدرمو نمیفهمیدم تصوم تمرکزم رو این بود که گریه نکنم نباید ضعف نشون میدادم حتی در برابر پدرت :دیگه تکرار نمیشه پدر . : اگه یک بار دیگه از این قبیل کارا یتی به عموت میگم بیاد و عروسشو تحویل بگیره هیچی نگفتم پدرم بعد از اینکه دلمو حسابی چلوند رفت بیرون کامران پسر عموم بوده البته نامزد من ازش بدم میومد رفتارش مثل دخترایوت همان طور ظریف همونطور حساس. از طرز نگاه کردنش چندشم میشه تنها استفاده ای که کامران از موقعیتش میکنه تت باتیو قصاره همین

- ستاتی نے پات چی شده؟ - الهی فدات بشم خانم الهی بمیرم برات الهی دستش بشکنه

بس کن بگو چی شده ؟ - ساره أوصته میگه میخواد بره رودخونه منم بهش گفتم آقا قدغن کرده : چرا بهش گفتی ؟تو که انقد گلی انقد مهربونی دلت میاد من گوشه خونه بشینمو افسرده شم : أخته

 

 

رمان ارباب زاده مغرور من الهه آتشی

۔ کسی نمیفهمه. نگران نباش زود برگرد دیتا

باشه قبول کردی دیگه نگو نه ها : خانم برام آلوچه جنگلی هم میان :آرد حالا میدانی برق همیشه خدا کارت همین بود از پشت عمارت قایمکی میرفتم بیرون پشت عمارت یک چیزی مثل دره بود که حتی مردا هم جرئت نداشتن از اونجا رد بشن!واقعا ترسناک بود پدرم برای امنیت عمارت این کارو کرده بود اما من باء بلت آینجا بودم : سلام چه قد دیر کردی چطوری سایه خانم حموم دو ساعته آیت حمام نباشه بابا ببخشید با یک ببخشید کارت راه میفته

خندم گرفته بود ساده رو خیلی دوست داشتم خیلی ناز بود اما یک دستش فلج مادرزاد بود بخاطر همین تا حالا ازدواج نکرده بود نگاهش همیشه خدا معصوم یونتها

 

رمان ارباب زاده مغرور من الهه آتشی

رازدار زندگی من مثل برق گرفته ها یک دفعه اومد جلوم و استاد : صورتت چی شده ؟

هیچی بابایی خیال : باران رحیم گور به گور شده زدنت از ارباب بعیده اینقدر بی غیرتی آریاب ده بالا رو ندیدی نمیتونن به خانوادش بگن بالا چشمت ابرو است باتیست : تقصیر حقودسیم بود : الهی دستت بشکنه ریم خندیدم عین مادربزرگا داشت رحیم نفرین می کرد تا دید دارم میخندم زد زیر گریه به خلقیانش عادت داشتم همیشه خدا ند زده بود منم تا میتونستم اذیتش

میکردم

تا از این حالو هوا دورش کنم وقتی رسیدیم تو جنگل چشمم به آلوچه ها افتاد الوجه ها ریز بودنو تو سرخ داشتم الوجه میچیدم که سایه جیغ کشید برگشتم ببینم چه خبره که چشمم به یک جوون

میشناختیش پسر ارباب ده بالا بود : تو اینجا چیکار میکنی ؟ : من سایه توام

 

 

رمان ارباب زاده مغرور من الهه آتشی

: همه حرف زدنشو

:خفه شو الاغ

یه نگاه تحقیر آمیتی به ساره کرد : تو هنوزم با این دختر افلیجه میگردی خلایق هرچه لایق : به تو ربطی نداره عوضی

بهم حمله کرد و چسبوند به درخت هم من هم ساده با تمام قوا جیغ می کشیدیم یک دفعه دیدم ساره مث سمیت فرار کرد بهزاد چند تا سیلی به صورتم زد تا بتونه منو رام خودش کنه از ترسو بی پناهی فقط جیغ میکشیدم اخرش موهامو کشید منو پرت کرد رو زمین دو تا لگد به شکم زن که اگه تو حالت عادی بود حتما بیهوش میشدم اما از ترس مغزم فرمان بیهوشی صادر نمی کرد منتظر لگد بعدیش بدم که خودش پرت شد روی زمین یکی داشت تا حد مرگ میزند از درد نمیتونستم چشمامو باز نگه داریم اما هنوز هوشیار بودم صدای جیغ جیغوی سارد که اسممو صدا میکردن میشنیدم یک لحظه فکر کردم نکنه اونی که بهزاد و میزد ساره بوده باشه اما خیلی زود از تصورش که ستاره با دست فلجش داشت بهزاد میزد خندم گرفت اد و او بهزاد پیچیده بود صدای ساره هم قطع شد احساس کردم یک نفر بغلم گرفت . آرام شدم نتونستم چشمامو باز کنسوتأجیصو ببینم همون موقع از حال رفتم دو روز تموم بی هوش بودم وقتی بهوش اومدم مامانم بالا سرم بود و داشت چرت میزد دلم براش سوخت : مامان.مامان پاشو برو جات بخواب

 

 

رمان ارباب زاده مغرور من | الهه آتش

ت- یسنا مادر قربونت برم بیدار شدن مامان قربونت بشه من فدای چشمات بشم خدا این رحیم کثافت لعنت کنه ایشالا به زمین گرم بخوره ببین چیکارت کرد؟

نے سامان گریه نکن آخه به ونیم چه مربوطه؟

دیگه نمیخواد کاب رحیم ذلیل شده و ماست مالی کتی بابات امروز تنبیهش کرد حسابی دلم خنک شد انقد زدمش که نمیتونست از جاش بلند شد اخرش عباسو رضا کمکش کردم بره تو اتاقش رحیمو فداکاری؟ از رحیم بعید بود همچین کاری دلم براش سوخت اونکه مقصر نبود حتما میدونست اگه پدرت جریان اصلی و میفهمید زنده ام نمیذاشت من حق بدون اجناته خارج شدن از عمارتو نداشتم در کمال بی رحمی به این فکر کردم که شاید انگیزه خاصی از این کار داشته باشد مامانم خیلی زود آتشفشان احساساتش فروکش کرد و محتوایی تازه خروپف میکرد خیلی باحال بود، با این همه دک و پیتر و فیسو افاده شبها مثل یک عاقله مرد خروپف میکرد هر کاری میکردم به کار رحیم فکر نکو فکرمو یک جای دیگه ای متمرکز کنم نشد که نشد پس تو دنیای وحشی رحیم

جایی برای مهربونی هم وجود داشت با صدای سر و صدای بیرون از خواب بیدار شدم ملیحه تا دید چشمام باته بهم حمله بردم کلی تف مالیم کرد. بهش لبخند زدم :چطوری گلابتون نمیگی ملیحه یک روز سر و صدا تو بشنوه میمیره اونوقت 2 نبوت خواب دیدی؟

بهتر شد ملیحه جونم یک چند روز تو راحت بودی تو سالم باشی من راحتم

دانلود برای گوشی های اندروید

دانلود بصورت فایل pdf

دانلود برای گوشی های آیفون

پسورد فایل : esmneveshte.ir

در صورت نارضایتی نویسنده رمان ، فایل بلافاصله حذف می شود

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی